رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

لذت مادر بودن

  چه لذت بخش!     وچه زیباست"مادر بودن"   وقتی هر شب، نفست را به عمق تنفس طفل معصومت گره می زنی تا نبض ثانیه ها حسودی کند. وقتی هر صبح پیش از طلوع ، طلوع می کنی تا چشمهای نیمه باز کودکت غروبی نداشته باشد. وقتی پسرت پر می گشاید تا در آغوشت جا بگیرد و نمی داند ببوسد یا ببویدت، و با زبان کودکی اش، به بهانه بوسه لپت را می مکد. وقتی حس می کنی سینه هایت مملو از شیر ایست که گوارای وجود کودکت خواهد شد. وقتی طعم شیرین گاز های  کودکت را با تمام وجود، زیر پوسته های مادرانگی  تجربه می کنی. وقتی کنار اجاق گاز وقت پختن حریره ، به فکر فرو می روی وچهره اش را تجسم می کنی و ...ناگهان ته ...
10 ارديبهشت 1392

پایان 11 ماهگی

برای تو می نویسم............. . برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست... برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست ... برای تويی كه احسا سم از آن وجود نازنين توست ... برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد... برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است... برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی... برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی... برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است... ... تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است برای برای تويی كه قلبت پـا ك است... برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است... برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است... برای توي...
9 ارديبهشت 1392

تفریح روز جمعه

  روز جمعه پوریا پسر عموی من  چند بار زنگ زد  که بیاید بریم طالقان . مامانم گفت تو نمیخواد وسیله برداری فقط رادوین رو اماده کن بیاید زودی صبحونه رو خوردیم رفتیم .  واقعا هوا عالی بود  رفتیم جای خوبی نشستیم و اقایون رفتن دنبال هیزم  و رادوین هم خواب  بود   منم با خیال راحت داشتم به قشنگی طبیعت نگاه میکردم  و لذت میبردم .   بعد از ظهر هم رفتیم  خونه عمو مهدی  عصرونه خوردیم و اومدیم خونه .    نگرانی  دیشب خونه دوست بابایی ارش بودیم  خواهر زاده اش   نمره املاش رو شده بود 15   معلمش هم با چوب زده بود تو پاهاش تمام کبود و قرمز شده بود بچه 8 ساله ط...
9 ارديبهشت 1392

سلام سلام  بدون مقدمه و حرف و حدیث میخوام بهتون بگم که اره من عمه شدم    چند روز پیش زن دایی جون اس مس داد که عمه خانم چطوری؟ باورم نمیشد . خیلی خوشحال شدم .  برای رادوینم خیلی خوب میشه دیگه تنها نیست  یه هم بازی داره این د ومین نوه خونواده ما میشه        رادوین  هم کلی برامون دلبری میکنه  کارتهای صد افرین رو خوب میشناسه و  حوف اول و دوم  بسته اندام رو میگه مثلا دندان رو میگه  دن     ابرو رو میگه اب      چشم رو میگه چش   وقتی که میبرم جلوی کارتها اسم هر کدوم رو که میگم دستشو میزاره روش. قربون پسر باهوشم بشم .  ...
7 ارديبهشت 1392

عکس

جسی خانم ما    بردیمش باغ امیر رضا یه کمی بگرده و بدوه عمو سامان داره بهش غذا میده        رادوین تو  پارک مشغول سرسره بازی  توی خونه رادوین فقط پشت مبل ها می چرخه      ...
1 ارديبهشت 1392

حال و هوای بهاری ما

 سلام سلامی بهاری و بارانی   عجب هوایی شده  با این هوا شهر خیلی زیبا قشنگ شده .  اصلا تو خونه نمی تونم بشینم  هر روز رادوین رو میزارم تو کالسکه میبرم  پارک  برای اولین بار بود که رادوین رو میبردم تو  محیط بازی پارک و پیش بچه ها.  خیلی تعجب میکرد   عاشق سرسره شده بود   تقریبا 1 ربع سرسره سواری کرد کمرم دیگه درد گرفته بود از بس که رادوین رو بغل میکردم و  میزاشتم رو سرسره  بعد از بازی رفتم یه بربری گرفتم و نشستیم با رادوین تیکه تیکه خوردیم جاتون خالی .   چند روز پیش متین گفت داییم نیست سگش رو گذاشته تو خونه مادر بزرگم هم نمی تونه نگه داری کنه ببین کسی سگ از ن...
1 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

 چند روزه که   رادوین کارهای جدید یاد گرفته  1 _ میگیم رادوین بوس کن بعد  اون لبای کوچولوشو غنچه میکنه و برامون بوس پرت میکنه 2_ میگیم رادوین ساعت چی میکنه بعد سرشو به چپ و راست تکون میده بعد با زبونش صدا در میاره مثلا پاندول ساعته . تیک تاک  تیک تاک 3_ برامون سر سری میکنه 4_ تو ماشین همینکه ضبط رو روشن میکنم   سرشو تکون میده  مثلا میرقصه 5_ تو خونه قایم میشم بعد رادوین اول تو اشپزخونه  میره اگه نباشم تو اتاق خودش میره بعد تو حمون و  بعد تو دوتا اتاق خواب ها  این کار رو چند بار انجام دادم دیدم که همه این مراحل رو   یه جور تکرار میکنه برام خیلی جالب بود .&...
26 فروردين 1392

بدون عنوان

 سلام  رادوین مامان    دیروز برای مامان جون (مادر شوهرم)  ناهار مهمون اومده بود.  پایین بودیم وقتی مامان جون باشه دیگه سمت من نمیای  فقط بغل مامان جون میره هر وقت شیر بخوای میای خودتو به من می چسبونی .    بابایی گفت  تا مهمونها نیومدن بیا بریم باغ  امیر رضا دوست بابایی چاغاله خوری . منم شما رو گذاشتم پیش مامان جون رفتیم  کلی چاغاله چیدیمو خوردیم . باغ هم سر سبز شده بود  خیلی خوشگل بود     من در حال چاغاله کندن         خیلی خوش گذشت     بعد اومدیم خونه مهمونها اومده بودن ناهار رو خوردیم ...
26 فروردين 1392

هورااااااا

 پسر نازنینم   مامان بابا بعد از 1 سال و 8 ماه  فیلم و عکس عروسیشون رو گرفتن .  وقتی که فیلم رو دیدم کلی خندیدم اخه خیلی بزرگ شده بودم تو این 1 سال و نیم . بابا احسان هم چاق تر و جا افتاده تر شده . واقعا تو این 1 سال کلی تغییر داشتیم   حالا عکسها با فیلمها زیر بغلمون  هست خونه همه دعوت میشیم تا فیلمها و عکسها رو ببینن. تا الان بالایی 5 بار فیلم رو دیدم   .    دیروز با متین جون رفتیم استخر شما رو هم گذاشتم پیش مامی جون و کلی خوش گذشت و یه خبر خوب اینکه وزنم شده 56   کلی لاغر شدم یه جورایی باربی . بیشتر لاغریم اینه که تو خونه کلی فعالیت دارم.  ...
24 فروردين 1392